انتخابات

* قصد ندارم دستبند سبزم رو دربیارم. من هنوز سر رأیم هستم و ا. ن رو مناسب ریاست نمیدونم!!!

* آبرو مثل روغنه! اگر بریزه دیگه نمیشه جمعش کرد...!!

دو احتمال وجود داره!

١. مردم ما ( خیلی ببخشیدا!! ) نفهم تر از اینا هستند که بخوان نتیجه گیری درستی از مناظره ها و .. بگیرند! که در این صورت همون بهتر که براشون تصمیم گیری بشه! این خود ما مردم هستیم که نشون میدیم چقدر لیاقت یه نعمت رو داریم.

٢. تقلب!!!‌

یادمه دوم دبیرستان تو کتاب آمادگی دفاعی، یه جمله از رهبر بود (امام خمینی) که ایران باید ٢٠ میلیون نفر بسیجی داشته باشه برای حمایت از کشور و ...

که با قبول احتمال دومی که دادم، کاملا مبرهنه که چقدر بجا(!) از این جمعیت بسیج استفاده کردند..

* خانم فاطمه رجبی که رنگ مقدس سبز سیدی میرحسین رو، رنگ لجن خوندی...!! من هم یه سیدم و برام رنگ سبز مقدسه..!!  حساب شما باشه اون دنیا.

* توی همایشهایی که در قم در سالن حیدریان برپا شد، مسئول برگذاری همایش خیلی مردم رو دعوت به شور + شعور، همچنین شعار در مورد خود میر حسین، و نه کس دیگه ای میکرد.

توی خیابونها هم از جمله صفاییه در مقابل ناسزاهایی که علنا به میر حسین گفته میشد کار سبزپوشها فقط سکوت بود.

توی همین خیابون (صفاییه) هزار بار شاید من رفته ام و اومده ام. اما تا بحال یه فحش یا پیشنهاد رکیک نشنیده ام. اما شب آخر خیلی چیزا شنیدم. اما دیدم بهترین راه سکوته.

و این برام سواله که ٣٠ هزار تومان رشوه (بنام سهام عدالت) اینقدر مردم رو از خود بی خود میکنه؟!؟!

البته هر کسی که شب آخر در خیابونها حضور داشت اینو تاکید میکرد که در قم طرفدارای ا. ن :

١. دوبرابر شده اند،  ٢. از نقاط پایین شهر به مرکز شهر اومده اند.

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۳/٢۳ساعت٦:٢۳ ‎ب.ظتوسط سحر السادات مُجاب | نظرات ()
عادی

رفتار من عادی است...
 
رفتار من عادی است 
اما نمی دانم چرا، این روزها از دوستان و آشنایان 
هر کس مرا می بیند 
از دور می گوید: 
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری ! 
اما من مثل هر روزم 
با آن نشانی های ساده 
و با همان امضا ، همان نام 
و با همان رفتار معمولی 
مثل همیشه ساکت و آرام 
این روزها تنها حس می کنم 
 گاهی کمی گنگم، گاهی کمی گیجم 
حس می کنم از روزهای پیش 
قدری بیشتر این روزها را دوست دارم 
گاهی - از تو چه پنهان - با سنگ ها آواز می خوانم 
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم 
این روزها گاهی 
از روز و ماه و سال، از تقویم، 
از روزنامه بی خبر هستم 
حس می کنم گاهی کمی کمتر 
گاهی شدیدا بیشتر هستم 
حتی اگر می شد بگویم 
این روزها گاهی خدا را هم 
یک جور دیگر می پرستم 
از جمله دیشب هم، دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود: 
من کاملا تعطیل بودم 
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم 
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم 
با کفش هایم گفتگو کردم 
دیشب دوباره بی تاب 
در بین درختان تاب خوردم 
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم 
در آسمان گشتم 
و جیب هایم را، از پاره های ابر پر کردم 
جای شما خالی ! 
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد 
یک پاره از مهتاب خوردم  
دیشب برای اولین بار دیدم 
که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست 
این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم 
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک 
یک روز کامل جشن می گیرم 
گاهی صد بار در یک روز می میرم 
حتی یک شاخه از محبوبه های شب 
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است 
گاهی نگاهم در تمام روز 
با عابران ناشناس شهر 
احساس گنگ آشنایی می کند 
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را 
آهنگ یک موسیقی غمگین 
هوایی می کند 
اما غیر از همین حس ها که گفتم 
و غیر از این رفتار معمولی 
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی 
حال و هوای دیگری در دل ندارم 
رفتار من عادی است...
                                             زنده یاد : قیصر امین پور

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸ساعت۱٠:٤٧ ‎ب.ظتوسط سحر السادات مُجاب | نظرات ()